تبليغاتX
رو به غروب... بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
دنیای کدهای جاوا اسکریپت



میدونی چقدردلم واست تنگ شده.......

نه نمیدونی چون فکرمیکنی من بی معرفتم.......

به خدااینجوری نیست......................................

زهره جون مطمئن باش هیچ وقت خاطره هایی که باهم داشتیم روفراموش نمیکنم وهمیشه به یادتم حتی اگه به زبون نیارم ..............................

اندازه تمام دلتنگیهای دنیا دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:24  توسط زهره  | 



اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرمWhich cannot evto love

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط زهره  | 





 

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.
 

- چرا اینجا نشته ای دخترم؟

-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟
-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.


 

 
 
 


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط زهره  | 



salam salam
      
haletun chetore?

man ke kheyli khobam

chand ruz pisha raftim sangapoor

sangapoor ye jazireye kheyli ghashange

az sangapoor ta malezi 6,7 saat faselas

kamtar az ye mahe dige ta chrismas munde

vase hamin tu hamChrismas tree decoration in Bangkok by Smooth Beauty.eye

keshvarhaye khareji
hal o havaye chrismse hameye khiabuna ba riseha tazin shode

hame ja derakhte chrismas hast hameye shopping centera

ham jensashon ro be haraj gozashtan

bazi az jensa va lebasa hata ta 80,90 darsad ham takhfif dare

shayad bavaretun nashe vali derakhte klcc 8 tabaghas
christmas tree 08 klcc by mirasyuhada.

kheyli ghashange

khob dashtam az sangapoor migoftam

keshvare sangapoor ham mesle keshvarhaye dige

hame jasho taziin karde budan

tu kole sangapoor faghat ye resturane irani hast ke esmesh

SHIRAZ hast resturane fogholadeie

to sangapoor ye jazireye masnui be name SENTOSA sakhtan ke

mesle behesht mimune enghadr ke sarsabze

az jazireye sangapoor ta sentosa ba telekabin nim saat rahe

sentosa ye akvariom bozorg(UNDER WATER WORD) dare ke ye

tunele miri tu darya o
Image Preview

anvao aghsame mahiha toshe

ye parke parvaneha(BUTTERFLY PARK) dare ke ye baghe sar

poshidast ba

hezaran model parvane ke dakhele parkan

kenare sahel ham namayeshe abha,atishbazi,mosabegheye

ghayeghhaye badi,mojsavari va

namayesh dolfinha bud ke kheyli ghashang bud

ye alame jahaye jalebe dige ham hast ke age mikhayd bedonid berid

saerch konid bebinid
Gateway to Sentosa Island by Storm Crypt.

behetun tosie mikonam ye bar biayd o sangapoor ro bebinid albate

age az mosaferat va didan

keshvarhaye khareji khoshetun miad
.
.
.
.
.
.
rasti eyde ghorban va ghadire khom be hameye mosalmonaye jahan
makhsusan ham vatanhaye golam mobarak bad.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 8:36  توسط زهره  | 



salam man 2bare umadam yani up kardam
vali indafe tu iran nistam
alan 3 mahe ke omadim malezi baraye zendegi
inja kheyli ghashange
hame jash sabze sabze

 

in borjhaye 2gholuye petronase dar kualalumpur paytakht keshvare malezie 
hala har dafe ke biam ye jaye malezi ro behetun moarefi mikonam
moragheb bashid sarma nakhorid
inja ke az tabestune iran ham garmtare

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:1  توسط زهره  | 



چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

یچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت
...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:1  توسط زهره  | 



اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود..

ساعت هشت صبح..من و اون تنها..

نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به

آسفالت داغ خيابون..سير نگاش کردم..

هيچ توجهی به دور و برش نداشت..

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و

چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود..

يه نقاشی منحصر به فرد..

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم

تحت تاثير قرار داده بود..

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و اون تموم می شد..

ديگه عادت کرده بودم..

ديدن اون هر روز در همون لحظه برای من حکم يه

عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود..

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر

صحبت رو با اون باز کنم

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود..

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم..

من به همين تماشای ساده راضی بودم..

اون هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با

همون سرو وضع همیشگی

می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست..

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه..

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش

و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم..

حس حضور اون روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز..

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در

سکوت نياز داشتم..

هفته ها گذشت ..ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود..

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی

عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود..

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن

او تموم شب هامو پر کرده

بود..فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه

به من گوشزد می کردن..

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون

روز به ايستگاه نرم..

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ...

نمی دونم..

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم

کوبيده می شد و مدام انگشتام

شقيقه های داغمو فشارمی داد.نمی تونستم..

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن

لباس مناسب و بدون اينکه

حتی کيفم رو بردارم ..دوان دوان از خونه زدم بيرون و

به سمت ايستگاه رفتم..

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و

غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت..

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين

لحظه از رسيدن به خط پايان

جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به

نگاه های متعجب و خيره

مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم..

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم..

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت..

از خودم و غرورم بدم می اومد...

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد

که فردا دوباره تو و اون روی

همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی

اونو برای چند لحظه برای

خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور

تا شب می تونم اين احساس دلتنگی

عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم..

بلند شدم و ايستادم..

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم

هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون..

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد

داشتم به خونه برگردم و تا شب

در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم

اسير بشم تصويری مبهم از

پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد..

دقيق که نگاه کردم ديدمش..خودش بود..انگار تمام راه رو دويده بود..

داشت به من نگاه می کرد..

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود..

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی

به خودم اومدم که چشمام درست

روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود..

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو

گرفته بود و لايه ای شبيه اشک

صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود..

نمی دونستم بايد چی بگم ..

که اون سکوت صميمانه و گرم بينمونو شکست و گفت:

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم؟

- درست مثل شما

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم...

- مثه اينکه بايد پياده بريم..

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه

.

.

.

.

..

سلام

امیدوارم حال همتون خوب خوب  باشه

داستان بالا رو خوندید؟قشنگ بود یا نه؟

 میگم دوباره هوا سرد شده ها؟

پس مراقب باشید سرما نخورید!

منتظر آپ بعدی ما باشید

دوستدار شما زهره و سمیرا

.

.

.

.

دوست داشتن یعنی چه؟ یعنی چیزی رو که نمی شناسی و به سمتش جذب می شی و از این جذبه احساس خوبی داری ، کشف کنی.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط زهره  | 



تاریخچه ولنتاین

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامه‍ایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.

 

رسوم والنتاین

در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می‌رود. از نظر علمی هم ثابت شده‌است که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می‌برد البته نه مصرف بی رویه ان.

 

در فرهنگ ایرانی

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بوده‌است. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.

اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

سلام بچه ها

ولنتاین همتون       م     ب       ا         ر        ک  

دوستدار شما زهره و سمیرا

منتظر آپ بعدی ما باشید.      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:31  توسط زهره  | 



 

 

صبح شد دوباره برخیز و دفتر ناتمام زندگی ات را بگشا خوب بنگر آیا نمی بینی واژه های طلایی خورشید و آواز آبی آسمان را که در نگاه جاودان عبور پیچیده است؟

یک بار دیگر کنار پنجره بنشین و لبخند پیچک را به باغچه سلام کن، آیا پاسخ سلام را در عطر خیال همیشه ها حس نمی کنی؟ باز هم نگاه کن ،کمی بیشتر نگاه کن.مگر نه اینکه تو یک پرنده ای،با بال های آبی روشن.

آیا فراموش کرده ای که با بالاترین قله ها پیمان بسته ای ؟ هنوز هم نفس های تو بوی سرفرازی و صعود می دهند،وشایدراوی قصه پرواز تو باشی و یا قهرمان یک قصه نا گفته. کاش می دانستی که تو اولین و آخرین کلام کتاب زندگی نیستی و تاروپود وجودت در ناخودآگاه ذهن، قرن ها جا می ماند و پروردگار هستی می داند که روزی از راه می رسد که کسی تو را برای همیشه ها روایت می کند، و تو در کوچه پس کو چه های روزها ، ماه ها و شاید سال ها جا مانده ای و به این لحظه های زلال لبخند می زنی.

مداد رنگی های کودکی ات را از جعبه خیال و خاطره بردار و عکس لحظه های پاک و معصوم را بر دفتر نقاشی سپید لحظه هایت تصور کن.

تقویم خاک خورده را از روی طاقچه بردار ، نگاه کن تو می توانی دوباره به عقب برگردی دلتنگی هایت را به روزهای رفته بسپاری و آن گاه آینه چشمانت دوباره زلال خواهد شد و گلدان تنهایی ات به چند شاخه احساس و عشق میهمان خواهد شد.تو از جنس نارون های آشنای کنار جاده ای ،برگ های زرد و بیمار نگاهت را به دست باد بسپار.

آغاز در دست های تو روییده است و پایان از اقاقی های معطر باران خورده ، تقدیرت را پر کرده است.کاش می دانستی که می شود از شکسته ترین حصار به آبی ترین لحظه ها پر کشید،آن جا که خورشید بر پشت بام لحظه های همیشه ات تکیه داده است و ثانیه های ترد تمیزت آیه های زندگی را بر چشم هایت تلاوت می کند و تو پیغمبر آیین دوباره زیستن خواهی شد و رسالتت را بر آب و آینه و سپیده عرضه خواهی کرد.

.

.

.

.

 

سلام به همه تون!

حالتون چطوره ؟خوب هستید؟ چه خبرا؟چه کارا می کنید؟

مطلب بالا رو خوندید. قشنگ بود. لذت بردید.

راستی بچه ها دیگه کم کم داریم به ولینتاین نزدیک می شیم ها!

آخ جون چون من و سمیرا قراره یه عالمه کادو بگیریم !

تو چطور راست بگو ناقلا؟

حالا به هر حال کادوی ما یادتون نره!

از الان بهتون گفتیم که بعدا نگی نگفتی.

.

.

.

.

*اگه فکر می کنی می تونی با یک جمله یا یک حرف قشنگ دل کسی رو به دست بیاری دریغ نکن*

 

 

منتظر آپ بعدی ما باشید

  دوستدار شما زهره وسمیرا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:56  توسط زهره  | 



_______66868686849840327946___
_______________575654&_________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________

 

 

 

  

°°°°°°°°°°°°|/°
°°°°°°°°°°°°|_/°
°°°°°°°°°°°°|__/°
°°°°°°°°°°°°|___/°
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_______________
~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~
~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸....

  

  

*Boss*...*Boss*
*Boss*...*Boss*
*Boss*..*Boss*
*Boss**Boss*
*Boss*.*Boss*
*Boss*...*Boss*
*Boss*...*Boss*
*Boss*..*Boss*
*Boss**Boss*

...........*Boss*
...*Boss*....*Boss*
..*Boss*......*Boss*
.*Boss*........*Boss*
.*Boss*........*Boss*
.*Boss*........*Boss*
..*Boss*......*Boss*
...*Boss*....*Boss*
...........*Boss*

.........*Boss*
...*Boss*...*Boss*
.*Boss*.......*Boss*
...*Boss*......*Boss*
......*Boss*
...........*Boss*
*Boss*......*Boss*
.*Boss*.......*Boss*
...*Boss*...*Boss*
.........*Boss*

.........*Boss*
...*Boss*...*Boss*
.*Boss*.......*Boss*
...*Boss*......*Boss*
......*Boss*
...........*Boss*
*Boss*......*Boss*
.*Boss*.......*Boss*
...*Boss*...*Boss*
.........*Boss 1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

..................(`-.................,.-')..
...................\..\\............/. //..
....................\..\\........../. //..
......................\..\\......../. //..
.......................\ ```´´´-//....
.....................(___).(___)-.....
......................(0)......(0)``-._..
........................|~......~ ,.`-..._..
........................|...........|...`-...._..
........................|........../\..........`-._.........__...---'''''-..._..._..
........................|.........|..\.............`-._ .. _.--' ................_..`...
........................).........|...\.................``........................\`\..\.
....................../...........|....\.............................................|.`\.\..
...................../_....__)......\............................................|...`\.\.
.................../.............\.......|........................................../.......).).
..................|...............|......|......................................../......(.(.(.(..
..................|...............|......|....................................../.........).).).).
..................|..()...()...|......\.............|...............|..._.-'...........(.(.(..
..................`...............'........`._........|_____..|..|-'|..|..
....................`--------'..............|..|.|..|............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
.................................................|..|.|..|.............|..|..|..|..
....................................._____ |..|.|..|____...|..|..|..|..
..................................../.........`` |.`......../...........`..|.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

________________##________##
_______________###*_______*###
___________.*#####__سلام___#####*.
__________*######_خوبی؟؟؟؟_######*
________*#######____________#######*
_______*########.___وبت خیلی___.########*
______*#########.___قشنگه____.#########*
______*######@###*_______*###@######*
_____*#########*###____###*#########*
____*##########*__*####*__*##########*
__*###########_____*_*______###########*
_############___وبلاگم رو ____############
*##*#########_آپ کردم_#########*##**##*
*_____########_خوشحال می شم############
######## _______#######_یک_سر_به_____####
________*######__وبلاگم بزنی__######*
_________*#####*__________*#####*
___________*####*موفق باشی####*
_____________*####______####*
_______________*##*____*##*
_________________*##__# #*
__________________*####*
_________________.######.
_______________.#########*
____ _________.###########*
_____________.####*__*######

 

 

 

 

 

 

.*.* .* .* .* .* .() ().() () () () () .* .* .
.* .* .* .*.* .* .||| || ||| || ||| || .* .* .*.*
.* .* .* .* . *@@@@@@@@@@@ .* .*
.* .* .* .* .*@/////////////////////@ .* .* .*
.* .* .* . *@@@@@@@@@@@@@.* .* .
.* .* .* .* @///////تولدت مبارک
//////@ .* .*
.* .* .* @@@@@@@@@@@@@@@@.* .*
.* .* .* @////////////////////////////////@.*
.* .* .* @@@@@@@@@@@@@@@@**
.* .* .*.* .* .* .* .*.* .* .* .* .*.* *****

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

___________________0___________________
_________________00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00
__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____0تو دوست0_____00________
__________00_____0عزيزم0_____00__________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000________________________0000___
___000____________________________000__

 

 

 

´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶¶

 

 

 

 

 

 

_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############
____#################################
______###########..سلام
..###############
_______#############################
________###########################
__________### من آپم عزیزم ...............######
___________####منتظر حضورت گرمت....#####
____________#### به منم سر بزن ######
_____________#################
______________###############
_______________###...باي...#####
________________##########
_________________########
__________________######
__________________####
__________________###
__________________#

 

 

 

 

 

___________*_______** *___________
____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* __________________

 

 

 

 

 

____8888___88888888___8888
___888888_8888888888_888888
___888888888888888888888888
___888888888888888888888888
____8888888888888888888888
_____88888888888888888888
_______8888888888888888
_________888888888888
______________**
____####______**______####
___#######____**____#######
____#######___**___#######
______######__**__######
________#####_**_#####
__________####*

 


*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.


---------------------------_(/_\)
-------------------------,((((^`/-
------------------------((((--(6-/-
----------------------,(((((-,,----/
--,,,_--------------,(((((--\"._--,',;
-((((\\-,...-------,((((---\----`,@)
-)))--;'----`"'"'""((((---(------´´
(((--\------------(((------/
-))-|------------------------|
((--|--------.-------'-----|
))--/-----_-'------`
t
---,.')
(---|---
y;---,-""""-./---/\--
)---/-.\--)-\---------`/--/
---|.\---(-(-----------\-\'
---||-----//----------\\'|
---||------//-------_\\'|ا
---||-------))-----|_\--||
---/_/-----|_/----------||
---`'"------------------\_|

 

 

سلا سلام!

چیه تعجب کردید ؟قشنگ بود نه؟

آره اینا چندتا از این عکس بامزه ها بود می تونید سیوشون کنید تا هر وقت که خواستید به دوستای عزیزتون

کامنت بدید ازشون استفاده کنید.

خب از حال ما می پرسید؟

مرسی ماهم خوبیم فقط هر جفتمون سرما خوردیم.

راستی امتحانامونم تموم شد.

دوباره روز از نو روزی از نو مدرسه و دردسراش شروع شد.

مراقب خودتون باشید.

فعلا بای .

منتظر آپ بعدیمون هم باشید.

دوستدار شما زهره و سمیرا

.

.

.

.

*در زندگی هر کسی زمانی فرا می رسد که احساس نا امیدی و درماندگی کند. شخص به دوستانی نیاز دارد که در این لحظات او را راهنمایی کنند. چنین دوستی باشید.*

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:56  توسط زهره  |